عشق را زمان درک می کند وبس |
|
پاییز است...
بغض آسمان می ترکد... فرشته ها می گریند... کسی چه می داند...
شاید برای تنهایی من یا غریبی تو...
می خوام از تنهایی یه ادم بگم از بیچارگی یه کس بگم گویم از تک تک انسان ها گویم از سخنان یک عاشق دلباخته شکست این دل به هر گونه که به اندیشی چه می شود اگه اون تا اخرش می موند ای عشق ای عشق چی می شود همه اینگونه همدیگرو تنها نمی ذاشتند به یک بهانه ای کوچک رودی در این دل نهادم که هر کس تشنه عشق است بیایدو سیراب شود هر کسی می امد به یک بهانه خاص وقتی که سیراب می شود پا به فرار می ذاشت دوباره که تشنه تر می شود می آمد یکی آمد که خیلی تشنه بود هر چی می نوشید تشنگیش بر طرف نمی شود انقدر در دلم لانه ای باز کرده بود که هیچ گاه نمی خواستم که برود نمی دانم چه شد وقتی که سیراب از عشق شد آن هم پا به فرار گذاشت باز من و ماندم با تنهایی ........
+نوشته شده درچهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 15:25 توسط ღ♥ღاحمدღ♥ღ |
معرفت دوتا رفیق بودن یکی ابادانی یکی تهرانی. ابادانیه اسمش ممد بود و تهرانیه اسمش علی.اینا تو خدمت با هم خیلی جور بودن.طوری که اگه دو ساعت همدیگه رو نمی دیدن نگران حال هم دیگه می شدن.می گذره و دو سال خدمت اینا تموم می شه دم درهمون پادگان که می خوان با هم خداحافظی کنن تهرانیه به ابادانیه می گه ممد خدمت ما تموم شد رفاقت ما تموم نمی شه هر موقع کار خوب خواستی بیا تهران .ابادانیه بهش میگه من پول و پله ندارم ولی هر وقت زن خوب خواستی بیا ابادان.من برات زن می گیرم. می گذره ویک سال بعد تهرانیه هوس زن گرفتن میکنه.میره ابادان دنبال خونه ی رفیقش می گرده می بینه یه خونه ی فقیرونست و تشکیلاتی نداره. در میزنه و ممد میاد دم در .سلام و احوالپرسی و یک هفته تحویل گرم و یک هفته مهمون نوازی. بعد یک هفته علی به ممد میگه مگه قرار نبود برام زن بگیری .ابادانیه میگه چرا. میگه پس برام زن بگیر. ابادانیه میره تو دوست و فامیل و رفقا واشناها میگرده ولی تهرانیه نمی پسنده. تهرانیه داره در خونه ی ابادانیه باهاش خداحافظی می کنه که در همین حین دختری از همسایگی خونه ی ابادانیه میاد میره خونه ی ابادانیه.دختری خوشکل نجیب سنگین. تهرانیه میگه ممد من اینو می خوام.بهش میگه باشه. میره با خوانواده ها و دختره صحبت می کنه و بدون اینکه تهرانیه بفهمه دستشون و می ذاره تو دست هم و می فرستتشون تهران. می گذره و ابادانیه معتاد می شه.مامانش بهش میگه زنت و که دادی رفت لااقل برو ببین رفیقت بهت کار می ده . می ره تهران و دنبال خونه ی رفیقش می گرده.تا خونش و پیدا می کنه.می بینه تجملاتی و دم و دستگاهی داره خونش. در میزنه رفیقش گوشی(ایفون) را برمی داره .میگه منم ممد.میگه نمی شناسم.خلاصه چند بار زنگ میزنه و رفیقش درش و باز نمی کنه. میره تو پارک رو به روی خونه ی رفیقش می شینه.می بینه چند تا ادم که قیافشون شبیه دزداست دارن میرن به طرفش.با خودش میگه من پولم و بهشون میدم ولی کتکشون را نمی خورم.وقتی اون سه نفر بهش می رسن میگه من فقط پول برگشت با قطار را دارم اونم واسه شما.دزدا که دلشون به حالش میسوزه یه کم بهش پول می دن و میگن این پولیه که همین حالا دزدیدیم. پول و میگیره و میره یه دست کت وشلوار می گیره و با خودش میگه میرم خونه و به مامانم میگم رفیقم بهم کار داد من قبول نکردم. وقتی داره میره سوار قطار بشه زنی سوار ماشین براش بوق میزنه و بهش میگه من از تو خوشم اومده بیا واسم کار کن.ابادانیه میگه من ادم ساده ایم زیادم گول خوردم تو دیگه اذیتم نکن. خلاصه قبول می کنه و می ره واسه زنه کار می کنه .بعد یه خرده وقت دختر زنه را میگیره. یه روز زنش بهش میگه من امشب یه مجلس شراب خوری دعوتم.با هم میرن اونجا. می بینه رفیقش و نامزد سابقش هم اونجا هستن. میگه ساقی اول من .میگن خب بگو.میگه بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل نکرد.همه می زنن.میگه پیک دوم را بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که بهم پول دادن.همه می زنن.میگه پیک سوم را بزنید به سلامتی اون زنی که بهم کار دادو اون دختری که زنم شد.دوباره همه می زنن. خب همه ی اینا را به رفیقش زده بود دیگه.رفیقشم میگه ساقی دوم من.همه میگن بگو. میگه پیک اول را بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش وفا کرد.همه می زنن.میگه پیک دوم را بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودن و من فرستادمشون.همه می زنن.میگه پیک سوم را بزنید به سلامتی قسم خورده بودم که نگم ولی حالا میگم اون زنی که مادر من هست و اون دختری که خواهرمه .+نوشته شده درشنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 10:30 توسط ღ♥ღاحمدღ♥ღ |
چه كسي خواهد دید مردنم را بی تو ؟؟؟؟ گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟؟؟؟ ان زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی می دیدم ، شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر... چه کسی باور کرد ؟؟؟؟ جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد ... +نوشته شده درچهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:2 توسط ღ♥ღاحمدღ♥ღ |
تخیل
یا تا حالابا خود فکر کردین چراما ازدیدن فیلمهای پلیسی وتخیلی لذت میبریم . شاید شماها پاسخهای متفاوتی برای این سوال داشته باشین .اما آنچه که شما فکر میکنین بنوعی میشه گفت درسته .اما ازلحاظ روان شناسی دراین باره تحقیقاتی صورت گرفته که بصورت خلاصه عرض میکنم .تحقیقات اثبات کرده چون فیلمهای پلیسی نقش تخلیه هیجانی دارن به همین خاطر ماازدیدن اونها لذت میبریم .بدین معنا که چون تنشهای روزمره زندگی تمام ناشدنی است مابا دیدن این فیلمها بصورت ناخوداگاه خودرابجای قهرمان فیلم میگذاریم وچون قهرمان فیلم برمشکلات پیروزمیشه ماهم احساس پیروزی میکنیم وازدیدن این فیلمها لذت میبریم .لازمه عرض کنم که رسانه های گروهی مانند روزنامه وهفته نامه ها که متاسفانه درایران به نشریا ت زرد معروفن با تشریح دزدی ها ، آدم کشی ها ، داستانهای عاشقانه ، زندگی نامه هنرپیشه ها باعث میشن که عقده های درسینه مانده مردم رامطرح ونوعی آرامش روانی به فرد خواننده ببخشه .وبه همین خاطر ماعلاقه مند به این نوع فیلمها ونشریات هستیم .راستی شما علاقه مند به تماشای این نوع فیلمها ونشریات هستین ؟؟ +نوشته شده دریکشنبه سی ام دی 1386ساعت 4:2 توسط ღ♥ღاحمدღ♥ღ | ای همه هستی ز تو پیدا شده ...
ای همه هستی ز تو پیدا شده ...
نمیشه وجودش رو انکار کرد. با وجود این همه زیبایی و پاکی انکارش نمی کنم. میدونم که هست. همیشه بوده. همیشه کنار من بود. همیشه کنار من هست. ولی من نیستم. من، من نیستم! منی دیگر شده ام. منی که حتی خودش را هم نمی شناسد. منی زندانی من. منی در بند وجود خویش. منی ناتوان از رهایی. وقتی دیدم آسمان محو نگاه من است، شرمگین شدم. وقتی فهمیدم صدای رود آواز درون من است، از خود رنجیدم. نه به خاطر اشتباهاتم! به خاطر گم کردن راه. به خاطر ناتوانی ام از شناخت موجود درونی ام. به خاطر به کار نبستن دانش محدودم. به خاطر رنجاندن اطرافیانم. به خاطر صبور نبودنم. به خاطر بد بودنم. تو رانمی شناسم ای بی نهایت. منی که با خود غریبه ام چگونه تو را بشناسم؟ خودت را به من بنما. اینجا، در قلبم خانه توست. اکنون خالیست جایت اینجا. بیا، بیا که به تو محتاجم. تا آخر، تا بی نهایت. مرا دریاب ای مهربانترین مهربانان. +نوشته شده درسه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:36 توسط ღ♥ღاحمدღ♥ღ |
در یک جزیرهء سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند صفاتی چون: دانایی غرور ثروت شهوت عشق و ... . در روزی از روزها دانایی همهء صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود. همه این کار را کردند و باران شدیدی شرو ع به باریدن کرد و سیل بزرگی براه افتاد. همه در قایق خودشان بودند تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد. آن محبت بود. عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد ولی چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت محبت سوار شد و عشق در سیل گیر افتاد. به دورو بر خود نگاه کرد ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست ولی ثروت در پاسخ گفت:آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است. عشق نا امیدانه به اطراف نگریست غرور را دید و از غرور کمک خواست. غرور در جوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود و قایقم خیس میشویم. آب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت. دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید تا اینکه شهوت به نزدیکی عشق رسید . عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت:چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم.هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی. عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت.وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت. دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی .سیل تمام شده و آرامش به جزیره بازگشته است. عشق بدو ن توجه به این حرفها در پی این بود که بداند چه کسی نجاتش داده است از دانایی پرسید و دانایی در جوابش گفت: زمان آری فقط زمان است که میتواند عظمت و جلال عشق را درک کند +نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:20 توسط ღ♥ღاحمدღ♥ღ |
اين هم عشق به فوتبال
+نوشته شده درجمعه نهم شهریور 1386ساعت 15:7 توسط ღ♥ღاحمدღ♥ღ | اینم عشق0000000
عشق نمی پرسه کی هستی ؟ عشق می گه : تو مال منی .
عشق نمی پرسه اهل کجایی ؟ عشق می گه : تو در قلب من زندگی می کنی . عشق نمی پرسه چه کار می کنی ؟ عشق می گه : باعث می شی قلبم به ضربان بیفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستی ؟ عشق می گه : همیشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داری ؟ عشق فقط می گه : دوستت دارم .
+نوشته شده درجمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:54 توسط ღ♥ღاحمدღ♥ღ | |
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين تیر 1387 خرداد 1387 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 پيوندها طراح قالب |